X
تبلیغات
رایتل
::خدائی::

فرم عضویت در وبلاگ خدائی (فرم ثبت نام)

لینک باکس خدائی

فرم ارسال پیام به مدیر

فرم ارسال نامه به مدیر

صفحه اصلی CBOX

ورود به کنترل پنل کاربری اعضا
نام کاربری :
کلمه عبور :

نخواه گناه کنی ، نمیکنی ... ؟ !

یه جوونی بود به نام ابن سیرین ...

با خدا ، رعنا، زیبا ... ( نه مثل منو شما که هر کی نیگامون میکنه 20 تومن کفاره میده آ ... ؟ ! )

شغل این جوون بزاز بود ، مغازه هم نداشت ...

فقط یه سبد داشت که رو سرش میزاشت و تو این کوچه ها را میافتاد و ...

از قضا یه زنه جوونی عاشقش شده بود و تصمیم گرفته بود اینو به دام بندازه ...

این بود که رفت پیش ابن سیرین و گفت :

" من شوهرم مریضه ، لباس میخوام براش بخرم اما میخوام به سلیقه خودش باشه ...

بساطتو جمع کن پاشو بریم پیش شوهرم ... "

ابن سیرینم قبول کرد ...

رفتن خونه این زنه ...

زنه وارد شد و ابن سیرینم یا ا.. کنان پشت سرش وارد خونه شد ...

اتاق اول و گزروند ، دومیرم همینتور ، رسید به اتاق سوم ...

دید نه بابا مثلی که اینجا هیچ خبری نیست ...

رو کرد به به اون دختره و گفت : " پس شوهرت کجاست ... ؟ "

اونم گفت : " من که شوهر ندارم ...

ببین اینجا خونه ی منه ، تو هم الان تو خونه ی منی ، اگه آماده برای گناه نشی داد میزنم که مزاحمم شدی ... !

ابن سیرینم که خودشو تو باتلاقی میدید که هر چی بیشتر دست و پا بزنه بیشتر فرو میره ...

این بود که روشو کرد به سمت آسمونو گفت :

" ای خدا تو که میدونی من اهل این کارا نیستم و ... پس خودت نجاتم بده ... "

یهو یه فکری به خاطرش رسید ، گفت :

" باشه فقط داد نزنی ، من آماده میشم برا گناه ، فقط به من بگو این دستشوییت کجاست ... ! "

آقا دختره دستشویی رو نشون داد و ابن سیرینم رفت داخلش ... !

تا تونست از نجاستای اونجا برداشت و به خودش مالید ... ! ؟

اومد و یه گوشه نشست ...

دختره تا وارد اتاق شد ، دید چه بوی بدی میآد ...

تا روشو برگردوند و ابن سیرینو تو اون وضع دید ، گفت :

" چرا خودتو اینجوری کردی ... ؟ "

ابن سیرینم گفت : " این تجسم عملیه که ازم میخواستی انجام بدم ... ! "

دختره هم ابن سیرینو با همون وضع از خونش انداخت بیرون ...

( چقد سخته آدمو با اون قیافه تو خیابونا ببیننآ ... )

ولی نه ... !

( خدا آبروی بنده ای رو که حرمت حفظ کنه ، نمیریزه ، میگین چجوری ، حالا میگم : )

ابن سیرینم با همون قیافه از خونه اومد بیرون ، اما :

اینگاری اون روز همه مردو مرده بودن ... ؟ !

هیچ کس ابن سیرینو با اون قیافه ندید ، ( چون حرمت حفظ کرد . )