X
تبلیغات
رایتل
::خدائی::

فرم عضویت در وبلاگ خدائی (فرم ثبت نام)

لینک باکس خدائی

فرم ارسال پیام به مدیر

فرم ارسال نامه به مدیر

صفحه اصلی CBOX

ورود به کنترل پنل کاربری اعضا
نام کاربری :
کلمه عبور :

نشان دادن فقر
روزی پدر خانواده ای بسیار مرفه به قصد نشان دادن فقر مردم و فهماندن تهیدستی آنها به پسرش سفری را ترتیب داد . آن ها چند شبانه روز را در مزرعه ای که متعلق به یک خانواده بسیار فقیر بود گذراندند.

در بازگشت پدر از فرزندش پرسید: خوب چطور بود؟

پسر گفت : پدر جان فوق العاده بود.

پدرگفت: متوجه شدی مردم فقیر چطور زندگی می کنند؟

پسر گفت : آه بله

پدر پرسید: خب از این سفر چه درسهایی گرفتی؟

پسر گفت: من دیدم که ما فقط یک سگ داریم ولی آنها چهار تا، ما یک استخر نچندان بزرگ داریم اما آنها نهری دارند که انتهایی ندارد، ما در باغمان چراغ آویختیم در حالی که شب آنها با تلالو نور ستارگان بیشمار روشن می شود، حیاط خانه ما محدود است اما آنها کل افق را می بینند ما در زمین کوچکی زندگی می کنیم اما زمینهای آنها اینقدر زیاد است که از محدوده دید خارج می شود. ما خدمتکارانی داریم که برایمان کار می کنند اما آنها خود به دیگران خدمت میکنند. ما غذایمان را می خریم اما آنها خودشان تولید غذا دارند. ما برای حفاظت از خود اطرافمان دیوار می کشم اما آنها دوستانی دارند که در هنگام لزوم از آنها حمایت می کنند.

پدر در مقابل این سخنان هیچ حرفی نداشت.

سپس پسر گفت: پدر جان متشکرم که به من نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم.