X
تبلیغات
رایتل
::خدائی::

فرم عضویت در وبلاگ خدائی (فرم ثبت نام)

لینک باکس خدائی

فرم ارسال پیام به مدیر

فرم ارسال نامه به مدیر

صفحه اصلی CBOX

ورود به کنترل پنل کاربری اعضا
نام کاربری :
کلمه عبور :

شب و رنگ دلت
باور کنید دوستش داشتم
او را با تمام حقارتهایش ÷ذیرفته بودم اما از آنجا که انسانهای حقیر با ÷ایین کشاندن بزرگان خود را به بالا میکشند او هم مرا از اوج آسمانها به قعر دره ها سقوط داد

آن شب تو را من در میان خواب دیدم
تنها بودم اما تو را تنها ندیدم
آن شب عجب دلخون و شرمین گونه بودی
من از غمت میمردم و یارم نبودی
آن شب میان ظلمت و تاریکی شب
رنگ سیاه دل خود ÷نهان نمودی
من در میان ظلمت آن شب غمناک
یاد تو بودم و ولی یادم نبودی
آن شب عجب رنگ سیاهی شب به تن داشت
آنقدر که تو رنگ دلت ÷نهان نمودی
اما میان دل شب ستاره ای نجوا کنان گفت
ای عاشق بیچاره تو گور خودت را حفر نمودی
باور نمی کردم که تو عاشق نباشی
من با تو باشم و ولی یارم نباشی
آن شب تو گفتی یار تو باشم همیشه
من مال تو بودم و تو با من نبودی
لعنت به چشمان ضعیف و ناتوانم
گویی فراموشت کنم ؟ نه نتوانم
تقصیر چشمانم نبود شب شب تار بود
دستان شب در این میان آتشفشان بود
گر رنگ چشمان تو را چشم ترم دید
از روشنی چشم توست که می درخشید
اما اگر رنگ دل ÷ر چین و چرکت
چشمم ندیدو بسته شد تقصیر من نیست
در آن سیاهی شبان بی فروغت
گم میشوم لحظه به لحظه میگریزم
من از تو هرگز نگریزم نازنینم
من از دل چاک چاک خود امشب گریزم    

نوشته شده توسط:شادی صمیمی